تبلیغات |
اتاقک دلِ من درباره وبلاگ ![]() با سلام به وبلاگ اتاقک دلِ من خوش آمدید. دوستانی که مایلند با وبلاگ اتاقک دلِ من همکاری داشته باشند ، از طریق ارسال پیام و یا قسمت نظرات و یا بخش تماس با مدیر اطلاع دهند. love4our_2011@yahoo.com مدیر وبلاگ : محمدرضا مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان
باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است در سکوت ، چشم دوختن به جاده های دور باز انتظار ، عادت کسی که عاشق است دست های التماس من گشوده است پس کجاست؟ دست های با محبت کسی که عاشق است باز هم سخن بگو،سخن بگو،این سخن شنیدنی ست از زبان تو حکایت کسی که عاشق است من اگر بخواهمت،نخواهمت تو خوب باش مثل حُسن بی نهایت کسی که عاشق است بغض های شب همیشه سهم ناامیدهاست خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است شاخه ها خدا کند که به دست باد نشکنند عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است منتظر نایستید نوبت شما که نیست نوبت من است نوبت کسی که عاشق است تقدیم به همه ی عاشقای دل پاک
نوع مطلب : عاشقانه، برچسب ها : شنبه 1390/05/29 :: نویسنده : محمدرضا
وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود. وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید. قتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود. وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است. وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست. وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است. وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید. وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید. وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید. وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید. وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید. وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید. وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد. وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید. وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند. وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد. وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید. وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید. وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست. وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست. وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید. به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟ نوع مطلب : عاشقانه، برچسب ها : شنبه 1390/05/29 :: نویسنده : محمدرضا
There are moments in life when you miss someone گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود ************************************* When the door of happiness closes, another opens وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود ************************************* Don’t go for looks; they can deceive به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری ************************************* Dream what you want to dream هر چه میخواهی آرزو کن ************************************* May you have enough happiness to make you sweet خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی ************************************* The happiest of people don’t necessarily شاد ترین مردم لزوماً ************************************* The brightest future will always be based on a forgotten past همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود ************************************* When you were born, you were crying وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی ************************************* Don’t count the years, count the memories سالها را نشمار، خاطرات را بشمار نوع مطلب : عاشقانه، برچسب ها : شنبه 1390/05/29 :: نویسنده : محمدرضا
لیلی مریض بود و دوای درد او شیر تازه بود. مجنون برای لیلی شیر تازه ای آماده كرد اما شیر را در ظرفی بسیار زیبا برای معشوقه ی خود تزئین كرد و برایش برد. لیلی با دیدن مجنون ظرف رو از
دست مجنون گرفت و با عصبانیت به زمین زد و ظرف شکست. مجنون بسیار خوشحال شد و رقصان برای تهیه ظرف دیگری بازگشت، در راه ریش سفید محل از مجنون پرسید چرا زندگی خود را صرف کسی می کنی که هیچ علاقه ای به تو نداره و از تو متنفره؟ مجنون جواب داد : اگر بر من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟ نوع مطلب : عاشقانه، برچسب ها : شنبه 1390/05/29 :: نویسنده : محمدرضا
در یك پارك زنی با یك مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه می كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسری كه لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری كه تاب بازی می كرد اشاره كرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است . سامی كه دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر می شود برویم . ولی سامی باز خواهش كرد 5 دقیقه این دفعه قول می دهم . مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فكر نمی كنید پسرتان با این كارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و كشت . من هیچ گاه برای تام وقت كافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تكرار نكنم . سامی فكر می كند كه 5 دقیقه بیش تر برای بازی كردن وقت دارد ولی حقیقت آن است كه من 5 دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی كردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقه ای كه دیگر هرگز نمی توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه كنم بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه می شه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یك روز در كنار عزیزان و خانواده ، می تونه به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می كنیم كه واقعا ً وقت ، انرژی ، فكر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو كه ممكنه دیگه امكان بازگردوندنش رو نداریم . هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید نوع مطلب : داستان های پندآموز، برچسب ها : کاش ما آدما شبیه قو بودیم که وقتی جفتمون می میره اونقدر فریاد می زدیم تا بمیریم.ولی حیف که ما آدما وقتی جفتمون می میره فریاد می زنیم که نکنه از تنهایی بمبریم. نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 1390/05/29 :: نویسنده : محمدرضا
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند . پسرك گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زوركافی برای بلند كردنش ندارم .“برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم “. مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند ! خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند...
نوع مطلب : داستان های پندآموز، برچسب ها : دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشهای کنار جعبهاش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت نوع مطلب : عاشقانه، برچسب ها : شنبه 1390/04/18 :: نویسنده : محمدرضا
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.. در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند!! (( یا حق )) ((همواره حق یار و یاورتان)) نوع مطلب : داستان های پندآموز، برچسب ها : شنبه 1390/04/18 :: نویسنده : محمدرضا
اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین باز هم تکرارش دلنشینه: دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای میدهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد... ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید . روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!
نوع مطلب : داستان های پندآموز، برچسب ها : شنبه 1390/04/18 :: نویسنده : محمدرضا
در اوزاکای ژاپن ، شیرینیسرای بسیار مشهوری بودشهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت . |
||